نگاهي به يك مجموعه شعر

شاعرانگي در شعرهاي سخت

نگاهي به مجموعه شعر «ايشان قاتل من است» از محسن بوالحسني ـ نشر ناكجا

بعضي شعرها را نمي‌توان به همه علاقمندان شعر توصيه كرد كه بروند و بخوانند؛ نه از اين جهت كه شعرها خوب نيست بلكه به‌ خاطر سخت بودن شعرها و لايه‌هاي پنهان در آن‌ها. طبيعي است كه هر شاعر حرفي و انديشه‌اي دارد كه آن را در قالب و فرم و زبان خاصي عرضه مي‌كند كه گاه چند لايه و سخت مي‌شود. چندي قبل در باره شعرهاي «بها مرشدي» نوشتم اگر كسي مي‌خواهد شعر راحت بخواند سراغ اين شعرها نرود. در مورد شعرهاي ابوالحسني هم بايد همين را تكرار كنم. شعرهاي او در مجموعه «ايشان قاتل من است»، كه در واقع دو مجموعه شعر را در بر مي‌گيرد، به گونه‌اي است كه براي فهمش بايد سعي كني و به خود زحمت بدهي. اين نكته‌اي است كه در مورد شعر برخي شاعران بزرگ مانند «اوكتاويو پاز» در شعر بلند «سنگ آفتاب» يا «آدونيس» در مجموعه شعر «مهيار دمشقي» نيز مصداق دارد. بنابراين اگر سخن از سختي يك شعر به ميان مي‌آيد نمي‌توان آن‌ را نقطه ضعف شعر دانست؛ آن‌چه تعيين‌كننده است شاعرانگي شعر است نه سخت بودن يا ساده بودن آن.

پس شعر ابوالحسني در زمره شعرهاي سخت است. همان شعر اول مي‌گويد كه با شعري طرف هستي كه معنا دارد و در همان حال ساده نيست. شعري كه لابه‌لاي جملاتي كه ساده مي‌آيند و ساده مي‌روند ناگهان قطعه‌اي پيچيده مي‌نشيند كه بايد فكر كني مرادش چيست. در شعر ابوالحسني سطرها شايد معناي ساده‌اي داشته باشند اما ارتباط هر بند با بند ديگر ساده نمي‌شود و فهم آن نيازمند تلاش است:

دنيا که آمدم

زمين روی دو پايش سکوت کرد

افتادم به کافه ای در اهواز

زيرِ حدوداً نيم مترِ آب

دست هايم را برده بودم به چرا

زير درختی که دست هايش

چقدر دلم می خواست امشب

شالِ گردنم بشود

وبال گردنم بشود

بشود دوست خوب من

شعرهايي از اين قبيل در مجموعه شعر «ايشان قاتل من است» فراوان است. هر شعر براي خود نشانه‌هايي دارد كه جز با فهم آن نشانه‌ها نمي‌توان به درك آن نائل آمد. اين همه به آن معنا نيست كه همه شعرهاي ابوالحسني از سادگي فرار كرده‌اند و سخت شده‌اند. اين شعر عاشقانه كه حسي قدرتمند هم دارد نشانه‌اي از يك شعر خوب و در همان حال ساده است:

 

کاش

تکان می دادم این انگشت ها را

کاش

دست های این مرد مرده

در من جان می گرفت

اما عزیزم!

با دست های عاریه

خجالت می کشم

به تو چای تعارف کنم

پنجره را باز کنم

و با همین مسئله های فرضی

خودم را

تا آغوشِ یک ستاره ی قطعی

بالا بکشم

حالا دیگر بخواب

و پتو را

خودت روی خودت بکش

و اصلا فکر نکن

که من چطور با این عصب ها

تا صبح

توی خانه

شعر می نوشتم.

يا اين قطعه كه از شعرهاي درخشان مجموعه «ايشان قاتل من است» بوده و حسي عجيب و در همان حال تلخ را به روح آدمي سرازير مي‌كند:

گل ها در بمباران

آداب عجیبی دارند

نمی ترسند

فقط می ریزند

از ويژگي‌هاي ديگر شعرهاي اين مجموعه، تسلط شاعر به زباني است كه براي سرودن انتخاب كرده است. زبان شعرها در سراسر مجموعه‌ يكدست است و نمي‌توان شعري را سراغ گرفت كه زبان آن از زبان معيار در اين مجموعه كناره گرفته و به ضعف گراييده است. اين موضوع زماني اهميت پيدا مي‌كند كه دريابيم شاعر زباني ساده براي شعر برنگزيده است و زبانش سهل‌الوصول نيست. بنابراين به كارگيري زباني كه تازگي دارد و چندان هم آشنا نيست، نمي‌تواند كار ساده‌اي باشد؛ آن‌هم به كار بردن آن در دو مجموعه شعر.

بازي با واژه‌ها يكي از مشخصه‌هاي زبان شعري ابوالحسني است. او در شعرهاي زيادي با حروف و واژه‌ها بازي كرده است و سعي كرده است شعر را تبديل به آوا كند و به آن موسيقي بدهد تا شعر خود را از تكرار بيرون آورد:

اگر با او بی

اگر با او بی

اگر با او آ

اگر با او رو

اگر با او جيم

دست می برم به سفيدها

اگر بی او با

اگر بی او جا

اگر بی او ها

اگر بی او هيچ

اگر بی من بی

اگر بی من بی

اگر بی من بی

اگر بی من بی

مثل بازی شطرنج

کی اين شعر را تمام می کنم!

طبيعي است اين‌گونه رفتار در شعر را، كه در گذشته و در شعر شاعراني چون هوشنگ ايراني ديده مي‌شود، برخي نپسندند ولي گذشته از ضعف و قدرت اين‌گونه شعرها آن‌چه اهميت دارد تجربه‌اي است كه ابوالحسني در شعرش به كار برده و مي‌تواند براي كسي كه در پي شعر گفتن و شاعر شدن است نمونه‌اي براي تامل و دقت باشد.

در باره مفاهيم به كار گرفته توسط ابوالحسني بايد گفت شعرهاي او مضامين مختلفي را در برمي‌گيرد كه البته بيشتر اتكا به انديشه دارد. او در زندگي فردي و جمعي خود غور كرده و شعرش را از آن‌ها گرفته است. شاعر براي خواهرش و از كنكور او مي‌گويد، از زنش و دنياي سختي كه دارد مي‌نويسد، از شهرش، از عشقش، از تفكراتش، از تنهايي‌اش و... در واقع شعر ابوالحسني به يك موضوع و سوژه مثلا عشق (كه اين روزها وجه غالب شعرهاي بسياري از شاعران است) ختم نمي‌شود و براي همين مي‌تواني دنيايي را كه شاعر در آن زندگي مي‌كند و خود نيز در آن نفس مي‌كشي ببيني و احساس كني. گرچه نبايد فراموش كرد كه اين نگاه، تلخ است و ابوالحسني از شيريني عشق و نفس كشيدن نمي‌گويد تا جايي كه حتي خيابان‌ها هم تلخ مي‌شوند و او را به جا نمي‌آورند و نمي‌شناسند:

چطور باید گفت

خارج شدن از شکل های هندسی

کار ساده ای نیست

و چطور باید گفت

که نگاه کن به من

که زنم

«که صبح بی زنم

ظهر بی زنم

و شب هایی که حرف نمی زنم

می زنم بیرون »

و این خیابان های لاکردار

یک کلمه حتا

مرا به جا نمی آورند.

بايد گفت شعر او نيز مانند تقريبا همه شاعران اين مرز و بوم، بر حسرت و تلخي و شوربختي تاكيد دارد و بنيان‌هايش بر آن استوار است.

به هر حال شعر ابوالحسني، قبل از هر چيز شعر است و اين مهم‌ترين نكته‌ در مورد متني است كه به نام شعر سروده شده است.   

 

داستان

مي‌بيني كار دنيا رو؟! بهش مي‌گم «عزيز من، تو موبايلي مي‌خواي كه هميشه در دسترس باشه ولي آخه لامصب موبايل بعضي وقتا شارژش تموم مي‌شه، بعضي وقتا باتريش ته مي‌كشه، بعضي وقتا دل و روده‌ش به هم مي‌ريزه، از همه بدتر بعضي وقتا مي‌يوفته يه جهنم‌دره‌اي كه اصلا آنتن نمي‌ده». مي‌گه «دوستي اين نيست كه مثل باد گاهي بياد و گاهي نياد. دوستي بايست مثل هوا باشه كه هميشه اطراف دوستت رو بگيره.» خنده‌م مي‌گيره كه نگو. مي‌خوام چيزي نگم و بذارم برم ولي دلم نمي‌ياد. مي‌گم « راس مي‌گي بابا، راس مي‌گي. ولي من نه هوا، كه همون بادم نيستم، البته هستم ولي باد معده دنيا كه دنيا واسه خجالتش و تو رودربايستي با اين و اون، اونو آروم آروم داره از فلان جاش پرت مي‌كنه بيرون كه يه وقت صداش همه رو به خنده نندازه و بوش حال بقيه رو به هم نزنه» بهم نگاه مي‌كنه و از غيظ لباش رو به هم فشار مي‌ده. منم قاه‌قاه مي‌خندم. چند لحظه كه نگام مي‌كنه مي‌گه بريم چاي بخوريم؟ مي‌گم بريم.

از دوست خوب و شاعر خوب‌تر مصطفي غضنفري:

" فلافل ، عاشقانه ها و چند چيز ديگر" عنوان مجموعه شعريست از من كه دو سال پيش در قسمت مجموعه شعرهاي چاپ نشده برنده جايزه شعر خبرنگار شد ، براي چاپ آن بايد زودتر از اين ها دست به كار مي شدم و خب هر بار به دلايلي مقدور نشد ، قطعا چاپ كاغذي آنمي توانست حس و حال بيشتري در مخاطب احتمالي اش برانگيزد با اين حال نبايد اينترنت را هم دست كم گرفت ،تنها و تنها رسانه ي من همين دهكده جهاني است و اگر دوستان در جهت معرفي بيشتر اين كتاب دست مرا بگيرند خوشحال خواهم شد . اين كتاب تقديم مي شود به بازماندگان تجربه ي خوردن فلافل در ساعت ده شب و آنهايي كه تاب جهان بدون عشق را ندارند


شاعري كه از عقل مي‌ترسد

محمدهاشم اكبرياني

شاعران با جهاني كه در آن زندگي مي‌كنند درمي‌افتند. اين چالش قبل از همه، رسيدن به «مطلوب» را هدف قرار مي‌دهد كه چهره‌هاي متفاوتي پيدا مي‌كند و از يك شاعر به شاعر ديگر متفاوت است. «مطلوب» در نظر يك شاعر «اخلاق‌گرا» اموري است كه شاعر «سياسي» كمتر به آن اشاره دارد. يك شاعر «طبيعت‌گرا» نيز با شاعري كه شعرش برگرفته از «دنياي مدرن» است فرق مي‌كند. شعر عرفاني ما نيز با آموزه‌هايي گره خورده است كه اساس اين شعر را تشكيل مي‌دهند. مبارزه با عقل يكي از اين اصول است كه در شعر عرفاني به‌وفور از آن ياد شده است.

سهراب سپهري نيز در چنين حال و هوايي شعر مي‌سرايد. او نيز به عقلي كه انسان را به‌طور روزافزوني از طبيعت دور مي‌كند خرده مي‌گيرد و آن‌را كنار مي‌گذارد. در شعرهاي سهراب اين گريز از عقل كه نتيجه‌اش همساني با طبيعت است بسيار به چشم مي‌خورد. او با اساس عقل مدرن كه همانا رمزگشايي از رازهاست مخالفت مي‌كند:

«كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،

كار ما شايد اين است

كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.

پشت دانايي اردو بزنيم.

....

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.»

براي همين است كه سهراب معتقد است با عقل و كتاب نمي‌توان به «مطلوب» رسيد و بايد كتاب را بست و با «روشي» ديگر با هستي ارتباط گرفت:

«بايد كتاب را بست.

بايد بلند شد

در امتداد وقت قدم زد،

گل را نگاه كرد،

ابهام را شنيد.»

سهراب سپهري معتقد حذف كتاب كه مظهر همان عقل است، مي‌تواند راه نجات باشد:

«يك نفر آمد كتاب‌هاي مرا برد.

روي سرم سقفي از تناسب گل‌ها كشيد

عصر مرا با دريچه‌هاي مكرر وسيع كرد.

ميز مرا زير معنويت باران نهاد.»

اين عقل‌گريزي و عقل‌ستيزي كه در عرفان ما جاي مهمي دارد توانسته بخش بزرگي از شعر سهراب را نيز پر كند. به نظر او، هم‌چون عرفا، دوري گرفتن از عقل و تدبير اولين گام در دريافت الهام است. اگر تدبير غروبش را آغاز كند الهام، شروع به تابيدن مي‌كند:

«اي شب ارتجالي!

دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.

پشت ديوار يك خواب سنگين

يك پرنده كه از انس ظلمت مي‌آمد

دستمال مرا برد.

اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.»

سهراب در برخي شعرها علنا به عرفاني اشاره مي‌كند كه در گذشته ما وجود داشته و به‌نظر او باعث هدايت است. او به‌نوعي در جست‌وجوي همان عرفان است، عرفاني كه از عقل مي‌گريزد و عقل را دور مي‌ريزد:

«و نيمه‌هاي شب، با زورق قديمي اشراق

در آب‌هاي هدايت روانه مي‌گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي‌روند.»

به اين ترتيب مشاهده مي‌شود كه سهراب نيز هم‌چون ديگر عرفا با انساني كه سعي دارد جهان و هستي را با عقل توضيح دهد سر سازگاري ندارد. اما نكته مهم اين‌جاست كه در گذشته و در قرن‌هايي كه عرفان سنتي رواج داشت عقل تا اين‌ اندازه بر روابط انسان‌ها حاكم نبود و رابطه او را با هستي تبيين نمي‌كرد. اما در دوران سهراب اين عقل حاكمي بي‌چون و چرا بر زندگي انسان شده است. عقل در دنياي مدرني كه سهراب در آن زندگي مي‌كرد پايه و اساس نگرش انسان مدرن به هستي بود و امروزه نيز هست. عقل مدرن در همه شئون زندگي انسان سلطه داشت و اين موضوع، شاعري را كه از عقل مي‌گريزد سخت به وحشت مي‌انداخت. اگر عرفا در دنياي سنتي با عقل درمي‌افتادند مي‌توانستند دل به اين خوش دارند كه شايد بتوان عقل را كنار گذاشت و با دل پيش رفت اما سهراب نمي‌تواند به اين خوشبيني دل بندد و براي همين است كه از سلطه اين عقل به وحشت مي‌افتد:

«من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.»

اين وحشت تا آن‌جا پيش مي‌رود كه شاعر دوست دارد دور از دنياي صنعتي به خواب برود تا پيامدهاي حاصل از عقل‌گرايي دنياي مدرن را كه به نظر او جز «بمب» و «پريدن مرغابي از روي دريا» و مانند اين‌هاست نبيند:

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.

اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا

و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو بيدار خواهم شد.

و آن وقت

حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم و افتاد

...

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند»

او در ادامه همين شعر از ديگر پيامدهاي سهمگين حاكميت عقلي مي‌گويد كه به جنگ و نابودي «روياي كودك» و از بين رفتن آواز قناري مي‌انجامد.

درست به همين دليل است كه سهراب در برخي شعرها رو به گذشته مي‌آورد و دوست دارد به گذشته‌اي برگردد كه از عقل مدرن تهي بود و انسان با طبيعت انس داشت:

«اي نگاه تحرك

حجم انگشت تكرار

روزن التهاب مرا بست:

پيش از اين در لب سيب

دست من شعله‌ور مي‌شد،

پيش از اين يعني

روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.

روزگاري كه در سايه برگ ادراك

روي پلك درشت بشارت

خواب شيريني از هوش مي‌رفت،

از تماشاي سوي ستاره

خون انسان پر از شمش اشراق مي‌شد»

اما به‌نظر مي‌آيد رسيدن به اين گذشته، به‌دليل حاكميت بي‌چون و چراي عقل و «در ابعاد اين عصر خاموش»، براي سهراب ناممكن بوده است:

«من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود.

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد

هيچ‌كس زاغچه‌اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت

....»

 پس چه بايد كرد؟ در اين‌جاست كه سهراب به «تنهاشدن» فكر مي‌كند و به اين نتيجه مي‌رسد كه بايد تنها بود. شعرهاي او مدام از تنها رفتن و تنها شدن مي‌گويد:

«بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را

كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.»

و همان‌طور كه پيداست اين رفتن و تنها شدن همراه است با يكي‌شدن با طبيعت نه عقل؛ طبيعتي كه راه خود را مي‌رود و از حكم عقل تبعيت نمي‌كند. همين يكي‌شدن با طبيعت است كه معناي بودن را مي‌دهد و امكان ادامه زندگي را فراهم مي‌كند:

«ديدم كه درخت هست

وقتي كه درخت هست

پيداست كه بايد بود

بايد بود

و رد روايت را

تا متن سپيد

دنبال كرد.»

اما باز هم اين رسيدن، همراه با قطعيت نيست و در نهايت شاعر است كه مي‌گويد:

«اما

اي ياس ملعون»

همين نگاه اشراقي سهراب است كه او را از شاعران همدوره خود كه شعر سياسي مي‌نويسند جدا مي‌كند. نگاه اشراقي براي واژگان معاني مي‌آورد كه نگاه سياسي آن واژگان را با آن معاني نمي‌بيند. در نگاه سياسي، واژگاني چون شب يا تاريكي معنايي دارند كه از سيا‌ه‌روزي و تباهي خبر مي‌دهند اما در شعر اشراقي سهراب شب و تاريكي معنايي جز تنهايي كه باعث خلوت انسان و پرواز روح مي‌شوند ندارد. اين تفاوت بزرگي است كه ميان سهراب و شاعران سياسي دوران او وجود دارد. دايره واژگاني سهراب معنا و مفهومي دارند كه نمي‌تواند با معناي واژگان شعر سياسي يكي باشد. در مقايسه شعر سهراب با شاعران سياسي هم‌عصرش بايد به اين نكته مهم توجه داشت كه دنياي سهراب را واژگاني  با معاني خاص توصيف مي‌كنند كه دنياي شاعران سياسي با آن معاني قابل توضيح نيست. اين بحث بماند براي بعد. 

گمان نمي‌كنم من براي تغيير جهان به‌دنيا آمده باشم. همين‌ كه بتوانم مورچه‌اي را كه راه گم كرده زير پا له نكنم و به لانه‌اش باز گردانم كافيست

اگر نشر چشمه ديگر وجود نداشته باشد باز هم نويسنده‌ها مي‌نويسند و باز هم خوانندگان، كتاب مي‌خوانند. در اين اصلا نمي‌شود شك كرد.

نگاه

يكي از خوانندگان مطلبم كه مقاله‌هايم را در مجله «تجربه» خوانده بود گفت «چرا اين‌قدر تند به شاملو و سهراب حمله كرديد و برخي شعرهاي شاملو را شعرهايي كه انديشه فاشيستي دارد خوانديد و شعرهاي سهراب را هم شعرهايي در ستيز با عقل‌ و عقل‌گرايي معرفي كرديد؟»
در جوابش پرسيدم«چرا شما به آن‌هايي كه بسيار تندتر از من، و البته در جهت مخالف، به تعريف و تمجيد از سهراب و شاملو مي‌پردازند و اين‌قدر آن‌ها را بي‌جهت و به‌دور از عقل و واقع‌نگري، مقدس و بت مي‌كنند انتقاد نمي‌كنيد؟» و بعد هم ادامه دادم «شما فكر مي‌كنيد فروغ و سهراب و شاملو و هدايت و گلشيري و دولت‌آبادي و سيدعلي صالحي و شمس لنگرودي خيلي بزرگ و برجسته و بزرگوار و بت و مقدس هستند؟ اگر اين‌طور بود پس چرا پا از مرز كشورمان كه بيرون مي‌گذاريم نه كسي آن‌ها را مي‌شناسد و نه كسي آثارشان را خوانده‌است و نه بسيار كسان از حوزه ادبيات حتي نامشان را شنيده‌اند.» گفت «آخر ما جز همين‌ها كسي را نداريم.» گفتم اشكال همين‌جاست كه هميشه به همين داشته‌ها بسنده كرده‌ايم و به جاي نقد آن‌ها از ايشان بت ساخته‌ايم.

خبرگزاري مهر:

کناره‌گیری خودخواسته دبیر جایزه شعر خبرنگاران

محمدهاشم اکبریانی، بنیانگذار و دبیر 6 دوره جایزه شعر خبرنگاران از کناره‌گیری خودخواسته از دبیری این جایزه ادبی خبر داد و تعیین دبیر با تصمیم گروهی را به نفع این جایزه دانست.

محمدهاشم اکبریانی، بنیانگذار و دبیر 6 دوره جایزه شعر خبرنگاران در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: تصمیم ما برای برگزاری هفتمین دوره جایزه شعر خبرنگاران این بود که از امسال به بعد دبیر هر دوره با تصمیم جمع موسسان و برنامه‌ریزان جایزه تعیین شود.

 

وی ادامه داد: این تصمیم بدین معناست که امسال من دبیر جایزه نخواهم بود و اعتقاد دارم این تصمیم به پویایی و بهتر برگزار شدن جایز کمک می کند. این جایزه برای هر چه بهتر برگزار شدن نیاز به هماهنگی‌ها و پیگیری‌های بیشتری دارد که من به اندازه کافی وقت برای آن نداشتم و همچنین فکر می‌کنم نیروهای جوان و باانگیزه می‌توانند دبیران بهتری برای جایزه شعر خبرنگاران باشند.

 

بنیانگذار جایزه شعر خبرنگاران در توضیح بیشتر این تغییرات بیان کرد: در نظر داریم هر سال دبیر با تصمیم جمعی انتخاب شود همچنین تصمیمات جمعی را تقویت کنیم. در نظر داریم وبلاگ جایزه فعال‌تر باشد و آثار برتر را هر چه سریع‌تر در آنجا منتشر کنیم. همچنین پیگیری از ناشری که قرار بود آثار برتر را منتشر کند باید سرعت گیرد که فکر می‌کنم دبیر جدید بتواند این امور را بهتر دنبال کند.

 

اکبریانی در پایان افزود: جایزه شعر خبرنگاران نیاز به سلیقه‌ها و فکرهای متفاوت دارد و اگر کارها گروهی پیش برود بهتر است. یکی از مشکلاتی که جایزه‌های ادبی خصوصی در ایران با آن دست به گریبان هستند این است که متکی به فرد هستند و وقتی این فرد نباشد جایزه نیز تعطیل می‌شود در حالی که در جهان جایزه‌ها حتی تا 100 سال برگزار می‌شوند و دلیلش هم این است که مبتنی بر فرد نیستند.

 

جایزه شعر خبرنگاران که در 6 سال گذشته به طور مرتب برگزار شده است توسط داورانی قضاوت می‌شود که همگی از فعالان عرصه رسانه هستند و البته دستی هم در شعر و شاعری دارند.

اين كه به چه چيز فكر مي‌ كني مهم نيست، اين‌كه چه نتيجه‌اي از فكر كردن به‌ دست مي‌آوري مهم نيست، خود فكر كردن هم مهم نيست، اصلا هيچ چيز مهم نيست. زندگي كن.

يادداشتي بر مجموعه‌داستان «هذيان»نوشته‌ي محمد‌هاشم اكبریانی

آرش معدنی‌پور

  

 

1- هذيان، از بيست‌و‌هشت داستان كوتاه تشكيل شده! بجز چهار داستان «جنگ»، «دست‌ها كه بچسبن»، «منو صدا نزن» و «نگفته‌ها»، اكثر داستان‌ها در حد دو‌-‌سه صفحه‌اند؛ كوتاه‌ترين داستان كتاب هم، داستاني است دو‌خطي، با حدود بيست‌و‌دو كلمه، به نام «رقص».

2- نشر چشمه، يك بخش جالب در كتاب‌هاي‌اش دارد، با عنوان: «نويسنده به روايت خودش»، و از آن‌جايي كه من تا به‌حال، كتابي از آقاي اكبرياني نخوانده‌بودم، ترجيح دادم اول به‌سراغ اين بخش بروم. مطلب كوتاهي بود به قلم نويسنده، با اين اطلاعات كه: در آن‌موقع (زمستان نود) 46 ساله بوده، و قبل از «هذيان»، سه كتاب شعر، دو مجموعه‌داستان، و يك داستان بلند چاپ كرده، و اين‌كه بقيه‌ي حرف‌هاي‌اش را، در كتاب قبلي زده است؛ و از آن‌جايي كه من اصولا آدم فضولي هستم، يك‌راست رفتم سراغ كتاب قبلي، يعني «بايد بروم»، و با خواندن روايت نويسنده از خودش، تصميم گرفتم كه ازش خوش‌ام بيايد! و به‌همين راحتي بود، كه من از جناب اكبرياني خوش‌ام آمد، و با خودم قرار گذاشتم كه از «هذيان» هم خوش‌ام بيايد!

3- داستان‌هايي كه در اين مجموعه جمع شده‌اند، شباهت‌هاي ساختاري زيادي با هم دارند؛ نوع نگاه شوخ و رهاي نويسنده، به موقعيت‌هايي كه خلق مي‌كند، تقريبا در تمامي داستان‌ها، به يك شكل است، اتفاقات عجيب‌و‌غريب، خيلي راحت در دل وقايع روزمره جاي مي‌گيرند، زمان به‌راحتي جا‌به‌جا مي‌شود، آدم‌هاي متفاوتي خلق مي‌شوند كه روحيات منحصر‌به‌فردي دارند و تصميمات عجيبي مي‌گيرند و كارهاي خاصي انجام مي‌دهند كه اصلا عادي نيست، و خيلي هم منطق مشخصي ندارد، نويسنده، انگار كه خودش را رها كرده، تا هر‌جور كه دوست دارد، دنياي‌اش را ترسيم كند، اما، با همه‌ي اين احوالات، يك‌مرتبه مي‌بيني كه يك‌جاهايي كوتاه مي‌آيد، يا اين‌كه وسط كار، همه‌چيز را ول مي‌كند، و يا خيلي كليشه‌اي تمام‌اش مي‌كند؛ مثلا در داستان «پايين»، خيلي زود بازي‌اي كه درپيش گرفته را رها مي‌كند و داستان خيلي سردستي تمام مي‌شود، و يا مثلا در «جنگ»، كلي ايده‌ي خوب مي‌آورد (مثلا مادربزرگي كه وارد دستگاه گوارش راوي مي‌شود براي از‌بين بردن ويروس‌هاي‌اش!) اما اين‌قدر بي‌انگيزه و بي‌رمق داستان را تمام مي‌كند، كه به‌نظرم واقعا حيف است. از طرف ديگر، نوع بازي‌هايي كه نويسنده با خواننده انجام مي‌دهد، لحن‌هايي كه سعي مي‌كند ايجاد كند، و همين‌طور نوع شوخي‌هاي‌اش و حتي فحش‌هايي كه مي‌دهد، خيلي در كتاب تكرار مي‌شوند، و يك‌جورهايي، از يك‌جايي به بعد، ديگر دست‌اش براي خواننده رو شده، و جذابيت اوليه‌ي‌ ايده‌هاي‌اش، از دست مي‌رود. مثلا، در بسياري از داستان‌ها، راوي از جملات ناتمام استفاده مي‌كند، يعني شروع مي‌كند به گفتن موضوعي و نيمه‌كاره رهاي‌اش مي‌كند، با توجه به عنوان كتاب (هذيان) و فضاي كلي داستان‌ها، كه يك‌جورهايي مالخوليايي و هذيان‌گونه است، اين ايده، ايده‌ي نسبتا خوبي است، اما، متاسفانه، هم تعداد استفاده از اين شيوه خيلي زياد است، و هم اين‌كه واقعا خيلي مواقع لزومي براي‌اش به نظر نمي‌رسد، و انگار كه صرفا همين‌جوري و از روي بي‌ايده‌اي يا هرچيز ديگري آورده شده‌اند، و يا مثلا، نوع فحش دادن‌هاي راوي، و حتي كلماتي كه استفاده مي‌كند، متاسفانه خيلي محدود و تكراري است، و بهتر بود با اين دايره‌ي لغات، حدا‌اقل كمتر فحش مي‌داد! نكته‌ي بعدي، اين‌كه بعضي از داستان‌ها، واقعا خيلي فاصله دارند تا داستان‌شدن؛ مثل داستان‌هاي «جدا‌نشدني»، «حرف»، «كافي‌شاپ»، «خون». اين‌ها، به‌نظرم، صرفا ايده‌هاي خامي هستند كه خيلي راه دارند تا «داستان» شدن، يا لا‌اقل با اين ميزان ملاط استفاده شده، تقريبا هيچ نكته‌ي جالب‌توجهي، دست‌كم براي من، نداشتند. نكته‌ي خيلي مهم بعدي، تعداد داستان‌هاست؛ به‌نظر من، در هم‌چين مجموعه‌اي، با هم‌چين رويكردي، تعداد داستان‌ها، نحوه‌ي چينش‌شان، و نكته‌هايي شبيه به اين، خيلي خيلي مهم است، الان، كتاب هذيان، به‌نظرم مي‌توانست راحت سي‌-‌چهل صفحه باريك‌تر باشد، و در چينش داستان‌ها هم، داستان‌هايي كه كمي فضاي متفاوت‌تري دارند، در لا‌به‌لاي داستان‌هايي كه خيلي شبيه هم‌اند قرار مي‌گرفتند، اما با شكل كنوني، متاسفانه خيلي زود خسته‌كننده مي‌شود، و با‌اين‌كه من، به‌شخصه، طرز نوشتن داستان‌ها را، و نوع نگاه نويسنده به موضوعات‌اش را، دوست داشتم، اما، تقريبا از وسط‌هاي كتاب، ديگر خسته شدم، و احساس كردم كه ديگر حناي‌اش براي‌ام رنگي ندارد. نكته‌ي آخر اين‌كه، من همان‌طور كه گفتم، چيزي را در اين داستان‌ها دوست داشتم، كه در «نويسنده به روايت خودش» هم بود؛ يك‌جور حس شوخ‌طبعي ملايم، توام با كمي بي‌حوصلگي، با نگاهي نسبتا ساده و سر‌راست و راحت، كه جسارتا، من از آدمي در آن سن‌و‌سال، خيلي انتظارش را ندارم، و واقعا از اين تصويري كه، از نويسنده، براي‌ام خلق شد، خيلي خوش‌ام آمد، اما، جالب است كه همان متن كوتاه معرفي هم، دچار همان آفتي است كه خيلي از داستان‌هاي اين كتاب به آن دچارند: توضيح اضافي! مثلا آخر آن معرفي آورده كه: «راستي چه‌قدر از حرف‌هايي كه گفتم واقعيت دارد و چه‌قدر براي خود‌نمايي يا متفاوت نشان‌دادن خود است؟ به همه‌چيز شك كنيد دوستان» خب واقعا به‌نظرم اين توضيحات، با آن نگاه شوخ‌و‌شنگي كه اول آن نوشته است، نمي‌خورد. فكر مي‌كنم اگر جناب اكبرياني، كاملا خودش را رها كند و سرخوشانه‌تر و «بي‌فكر‌تر!» بنويسد، خيلي خيلي بهتر باشد... 

4- «چرا اين‌جوري‌ام من؟ چرا نمي‌دونم چي بود، كي بود، كي بود، كجا بود، در‌مورد چي بود، اصلا بود يا نبود؟ سرم درد مي‌كنه. داره مي‌تركه. دارم ويوونه مي‌شم. چرا هيچ‌كس نيست يه قرص بده تا اين سر‌درد لعنتي آروم بگيره. اصلا كسي هست يا نه؟ اصلا خودم هستم يا نه؟ اصلا سر‌دردي هست يا نه؟ اصلا سري هست يا نه؟ اصلا عذابي هست يا نه؟ پس چرا يكي زر نمي‌زنه، ها؟ اصلا يكي هست؟ اصلا زري هست؟» (تكه‌اي از داستان: شب يا روز)