وقتی از کارگزاران بیرون آمدیم ندیدن دوستان خود بسیار انده بار شد. امیدوارم فرصتی پیش آید تا دوباره در کنار یکدیگر باشیم .
در باره رضا ولی زاده و دستگیری او دوستان زیادی در وب ها و سایت های خود یادداشت نوشته اند که جایی برای نوشتن دیگر باقی نمی گذارد . او دوستی بود دوست داشتنی.به هر حال او هم دستگیر شد!!.
محمد هاشم اكبرياني متولد 1344، شاعر و روزنامهنگار است. تا كنون دو كتاب شعر چاپ كردهاست به نامهاي «نيست تا نيست» و «نیم غبار دلخوشی». از وي مقالات و شعرهاي زيادي در مطبوعات منتشر شده است. وي تا پيش از تعطيلي روزنامه كارگزاران، دبيري سرويس ادب و هنر آن روزنامه را به عهده داشت.
مجموعه كتابهاي تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران از جمله كارهايي است كه به همت و مديريت اكبرياني با همكاري جمعي از نويسندگان و روزنامهنگاران منتشر شدهاست؛ در اين سري كتابها همانطور كه از نامش پيداست در گفتوگو با نويسندگان يا بازماندگان آنان به قسمتيهايي از تاريخ ادبيات، از جمله خاطرات و درد دلهايي پرداخته شدهاست كه پيش از آن در جايي به صورت مكتوب ذكر نشده بودند. بخشي از مطالب اين كتابها مربوط به پاتوقها و محفلهاي ادبي است؛ از اينرو اكبرياني را براي گفتوگو انتخاب كردهايم كه اطلاعات و تصوير نسبتاً روشني از چنين مكانهايي در ذهن دارد.
-آقاي اكبرياني در دهههاي 30 و 40 كه زمان رونق پاتوقهاي ادبي در كشور بود تأثير اين مكانها در روند ادبيات به چه صورت بود؟
: در آن زمان پاتوقهاي مختلفي مانند كافه نادري، كافه فيروزه و... وجود داشت كه نويسندگان مختلف با گرايشها و طبقات مختلف در آن حضور پيدا ميكردند. علاوه بر اين كه جمع شدن نويسندگان و شاعران در كنار هم موجب انگيزه بيشتر براي ادامه كار بود و يا از هم ايده ميگرفتند، گاه موجب به وجود آمدن جريانهاي ادبي نيز ميشد. مثلا زماني كه شاعري در كافهاي مينشست عدهاي گرداگرد وي جمع مي شدند و همبن امر موجب تاييد و يا نقد جرياني حول آن شاعر به وجود ميآورد چه بسا نويسندگان و شاعراني كه در اين نشستها و تبادل افكار در پي ايجاد يك نحله ادبي برميآمدند و يا اصلاً به صورت ناخودآگاه چنين جريانيهايي به وجود ميآمد.
-چرا امروزه كمتر شاهد چنين پاتوقهايي هستيم؟
:اين امر ميتواند علتهاي مختلف داشته باشد اما به نظر من بزرگترين عاملش تغيير زمانه و روحيه انسانهاست و اين مختص به جامعه ما نميشود آنچنان كه به نظر ميرسد در فرانسه نيز كه يك زمان پاتوقهاي ادبي و روشنفكري رونق زيادي داشتند امروزه آنچنان استقبالي از آنان نميشود. شايد بتوان گفت امروزه پاتوقهاي ادبي بسياري از كاركردهاي خود را از دست دادهاست. البته كم و بيش محفلهايي وجود دارند ولي همانطور كه ميدانيد محفلهاي ادبي با پاتوق متفاوتند.
-تفاوت اين زمانه را در چه ميبينيد؟
: به نظر ميرسد انسان امروز و به طور خاص جامعه روشنفكري ما از فرديتي كه حاصل شده بيشتر لذت ميبرد گذشته از اين برخي لوازم ارتباطي جديد مانند اينترنت ارتباط انسانها را به شكل ديگري شكل دادهاست در چنين شرايطي تمايل كمتري براي دور هم نشستن و صحبت كردن وجود دارد.
-آيا عدم شرايط به وجود آمدن چنين مكانهايي، ضرورت تشكيل آنها را نيز از بين بردهاست؟
: شايد بهتر است بگوييم چون ضرورت تشكيل پاتوقها كم تر شده، شرايط به وجود آمدنش نيز كمتر شدهاست. جامعه در گذشته شكلهاي ديگري از ارتباطها را ميطلبيد مثلاً در قديم نامه مينوشتند و براي هم پست ميكردند و چند روز طول مي كشيد تا مخاطب آن را بخواند در حالي كه امروزه در ثانيه براي هم متني را ايميل ميكنيم و جوابش را دريافت ميكنيم اين چنين است كه مقولههايي مانند نامه عاشقانه از زندگي ما رخت بربسته است. در مورد جامعه ادبي نيز همين طور است در گذشته به علت گسترده نبودن نشريات ادبي و تنوع روزنامهها، بار نقد آثار بيشتر بر دوش پاتوقهاي ادبي بود در حالي كه امروزه اين ضروت كمتر احساس ميشود.
گويا ارتباط انسان با انسان (در حوزه روشنفكري) نيز دچار تغييرات ماهيتي شدهاست. در غرب هم اگر در بخشهايي جمعگرايي وجود دارد و تقويت شده بيشتر در مقولاتي مانند حزب، اتحاديه و ... است؛ نويسندگان و روشنفكران امروزه در تمام دنيا بيشتر به دنبال فرديت خود هستند هرچند در كشور ما اين امر آنقدر زياد شده كه شكل منفي به خود گرفتهاست.
-در واقع شما معتقديد اين امر بيش از اين كه به شرايط فعلي جامعه مربوط باشد يك جبر تاريخي است و از تفاوت ماهيتي جامعه و انسانهاي اين دوره با گذشته ناشي ميشود؟
: بله همينطور است. ببينيد در زمانه ما هم تلاشهايي براي تشكلگيري مجدد پاتوقها انجام گرفتهاست ولي چندان موفق از آب درنيامده مثلا به خاطرم هست زماني آقاي دولتآبادي با رفتن منظم به كافه شوكا موقعيتي را فراهم كرد كه ميتوانست تبديل به پاتوق شود اما اينطور نشد و در نهايت امر از ديدار چند مريد و يا جواني كه براي عرض ادب خدمت ايشان ميرسيدند پا فراتر نگذاشت.
در مورد كافه تيتر نيز بايد بگويم با وجود اين كه مكان خوبي براي جلسات و محفلهای ا دبي فراهم كرده بود اما تا زمان تعطيلياش به شكل پاتوق به معنياي كه ما از آن ميشناسيم درنيامد.
-آيا مسائل اقتصادي نيز در اجتماع نويسندگان تأثير دارد؟
:شايد؛ اما به اعتقاد من اين مساله چندان نميتواند عامل تعيين كننده باشد. چرا كه نويسندگان و شاعراني كه امروزه دغدغه مالي ندارند و يا دنبال كسب درآمد نيستند نيز كمتر تمايلي به كافه نشيني و پاتوقها از خود نشان ميدهند
-به نظر شما پاتوقهاي دولتي و شبهدولتي تا چه اندازه ميتوانند در كار خود موفق باشند واعتماد نويسندگان را به خود جلب كنند؟
: من معتقدم چندان موفق نيستند و نخواهند بود. گذشته از دلايلي كه درباره عدم استقبال از كل پديده پاتوق نشيني ذكر كردم چنين مكانهايي به خاطر دولتي بودن شايد بتوانند تنها گروهي از نويسندگان را به خود جلب كند.
پاتوقها عموماً مكانهايي هستند كه به صورت خودجوش و توسط نويسندگان به وجود ميآيند نه اين كه يك متولي خصوصاً دولتي يا شبه دولتي بخواهند آن را راه بياندازند. دولت در همه جوامع (حتي غربي) با روشنفكران و نخبگان فكري همسو نيست و تاريخ نشان داده اين دو نهاد نميتوانند خيلي به هم نزديك شوند. روشنفكران و نخبگان ماهيتاً روحيه انتقادي دارند از اين رو هيچ دولتي نميتواند روشنفكران را راضي كند و برعكس. از اين رو صميمت به اين دو گروه برايم قابل تصور نيست و به همين دليل پاتوقهايشان نيز از نظر گروه ديگر قابل اعتماد نيست
راستش نمی خواستم در مورد شکایت از کارگزاران حرف بزنم اما از وقتی دوست عزیزم محسن فرجی ماجرای آن را در وبلاگش گذاشت دوستان با لطفی که همیشه داشته اند مدام در باره وضع حقوق ها و شکایت ما می پرسند.
اما اصل قضیه این بود که در ابتدا برای پرهیز از هر گونه سو استفاده های احتمالی ؛ تصمیم گرفتیم فقط با مسئولان روزنامه صحبت کنیم که متاسفانه هیچ جوابی جز بی احترامی و امروز و فردا کردن نشنیدیم. آقای شاپوریان (وی مدیر عامل روزنامه– و نه مدیر مسئول – است) تنها کسی بود که می توانستیم با او صحبت کنیم که ایشان هم چندان به قول ها یی که می داد عمل نمی کرد تا جایی که بعضی روزها که خودش قرار می گذاشت بیاید و جوابی به ما بدهد نمی آمد و به اصطلاح بچه ها را سر کار می گذاشت. ما آن قدر رعایت و به قول یاسین نمکچیان آبرو داری کردیم که حتی حاضر نشدیم نامه شکایت خود را به انجمن صنفی بدهیم . اما متاسفانه هیچ خبری جز بی احترامی نشد. از طرف دیگر مهلت شکایت ( ان طور که شنیدیم ) فقط بیست روزتا یک ماه بعد از استعفا یا تعطیلی روزنامه بود که اگر شکایت نمی کردیم قضیه به اصطلاح حقوقی می شد و می ماند برای ماهها بعد. با این همه قبل از هرکاری نامه اعتراض خود را به انجمن دادیم و بعد( که فرصتی جز یک روز باقی نمانده بود) برای شکایت اقدام کردیم. عجیب این که وقتی نامه را به انجمن صنفی دادیم آنها گفتند باید زودتر نامه را می فرستادید یعنی آنها هم با توجه به مهلتی که برای شکایت ما وجود داشت گفتند دیر اقدام کردید. به هر حال روز شکایت ؛ واقعا هنوز مانده بودم که برای شکایت بروم یانه چون اصلا دوست نداشتم از شکایت ما سو استفاده شود. ولی چه می شد کرد که هیچ کس در کارگزاران به بچه ها جوابگو نبود و هیچ راهی برای من و بقیه جز شکایت با قی نماند( البته خیلی هم نباید انتظار می داشتیم چرا که قبلا هم با الفاظی چون فواحش فرهنگی از ما یاد شده بود!) نکته دیگر این که این شکایت فقط یک حر کت صنفی است و اگر نتوانیم تا همین حد هم از حقوق خود دفاع کنیم که دیگر هیچ.
هیچ حرفی هم در باره بچه هایی که نیامدند و شکایت نکردند ندارم . آنها حق دارند هر طور که می خواهند و دوست دارند عمل کنند. بعضی از بچه ها بر این باورند که ممکن است روزنامه دوباره باز شود و آنها به کار برگردند ؛ بعضی ملاحظات خاص خودشان را داشتند ؛ بعضی آن طور که خودشان می گفتند حاضرند از حقوق خود بگذرند ولی وارد این مسائل نشوند بعضی ... به هر حال هر کس حرف و اعتقاد خود را دارد و اصراری هم نبود و نیست که همراه ما شکایت کند.
پایان سخن این که این روزها برای خبرنگاران روزهای خوبی نیست . در روزنامه همشهری که مرا مامور کرده اند به همشهری محله !! و در روزنامه کارگزاران هم که برای حقوق خود و برخلاف میل مان باید شکایت کنیم.
دو جلد دیگر از مجموعه کتاب های تاریخ شفاهی( شمس لنگرودی و ضیا موحد) برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد رفت . خبر آن را دیروز (سه شنبه )ایسنامنتشر کرد. چهار ماه قبل هم از این سری کتاب نصرت رحمانی به ارشاد رفته بود که هنوز از آن خبری نیست. به هر حال وقتی کتابی به ارشاد می رود فقط باید صبر کرد آن هم چه صبری.از همین مجموعه کتاب های عمران صلاحی ـ سپانلو ـ مجابی و زین العابدین موتمن( اولین پاورقی نویس داستانی در نشریات ایرانی بود که در زمان حیاتش با او گفتگو کردیم و سال گذشته در سن بیش از نود سالگی در گذشت) هم مراحل فنی را طی می کند که امیدوارم هر چه سریعتر به انجام برسد . چند کتاب دیگر مثل فروغ ـ سیمین بهبهانی ـ منوچهر آتشی نیز مراحل تحریریه را می گذرانند.
۱
سه روز است هوا ابری نیست
وخورشید همچنان می تابد.
می ترسم پیدایت نشود
من
تو را میان قطره های باران
جا گذاشته ام
۲
هنوز گمان می کنم
دستانم نه برای من
که برای تو
گندمزار را نوازش می کند.
زمین می چرخد
و تو «همیشه در منی» را
در خاک ریختی و رفتی
می دانم خورشید دیگر
به این زودی ها طلوع نمی کند
امروز کاری پیش آمد که از کنار بیمارستان سینا رد شدم .یاد منوچهر آتشی افتادم .وقتی به ملاقاتش رفتم ساعت ده صبح بود. از نگهبانی سراغ او را گرفتم که حتی نامش را هم نشنیده بود. خیلی تعجب نکردم از او انتظار نمی رفت که آتشی را بشناسد. خودم را خبرنگار معرفی کردم تا بتوانم در ساعت غیر ملاقات داخل بیمارستان شوم. می دانستم که آتشی مشکل کلیه دارد . وارد بخش اورلوژی شدم. از پرستار بخش ،اتاق آتشی را پرسیدم که او هم شخصی به نام آتشی را نمی شناخت و شماره اتاقش را خواست تا نشانم دهد. تعجب کردم که آتشی را پرستار بخش هم نمی شناسد. از یکی دو پرستار دیگر هم پرسیدم که آنها هم نمی شناختند. با هزار و یک نشانی ( البته به جز شاعری که هیچ پرستار و دکتر و خدمه ای آن را نمی شناخت.) از سبیل و روز بستری و هیکل و قد گرفته تا نوع بیماری ،بالاخره اتاقش را پیدا کردم و رفتم سراغش . روی تخت کنار پنجره اتاق نشسته بود و سیگار می کشید. گفت تو اولین نفری هستی که آمده ای . گفتم می دانم.گفت چطور ؟ با شوخی از موضوع گذشتم و نگفتم که کسی در بیمارستان و بخش تو را نمی شناسد و این یعنی این که قبل از من کسی سراغ اورا نگرفته است. حرف های زیادی زد . می گفت دکتر سیگار کشیدن را ممنوع کرده است برای همین کنار پنجره نشسته ام که پرستار و دکتر نفهمند که سیگار می کشم . حرف هایی هم از چهره های ماندگار و هدیه ای که گرفته بود زد. ... از بیمارستان که آمدم بیرون به بیمارستانی نگاه کردم که کسی در آنجا شاعری مثل آتشی را نمی شناخت. وقتی م.آزاد در بیمارستان ارتش هم بستری بود در ست همین وضع پیش آمد...بگذریم امروز از روبروی بیمارستان سینا رد شدم.
من به جنگل مرده ای فکر می کنم
که درختانش تخته سیاهی شدند
تا معلم ؛ آرام بیاید
رو به دانش آموزان بایستد
خیره به گوشه ای بماند
و بی آن که حرفی بزند
آهسته برگردد و
بر تخته بنویسد
امروز
دلم
هوای کسی را کرده است
که نمی آید
یک سال قبل از خداحافظی همیشگی عمران صلاحی ؛متن گفتگوی مفصلش را که قرار بود در قالب تاریخ شفاهی ادبیات منتشر شود به او دادم تا اصلاحاتی را که لازم می داند اعمال کند. در دفتر مجله گل آقا بود. آخرین باری که با او حرف زدم یک هفته قبل از مرگش بود . از گفتگو پرسیدم گفت بیست سی صفحه دیگر مانده تا تمام شود فکر کنم ده روز دیگر کارداشته باشد. اماهفت روز بعد او رفت .یکی دو ماه بعد متن گفتگو را پسرش یاشار لطف کرد و داد به من. عمران راست گفته بود. فقط ده پانزده صفحه مانده بود . با مداد اصلاحات را انجام داده بود ودستخطش لابلای متن بود . این کتاب الان مراحل فنی اش را طی می کند که امیدوارم یه نمایشگاه کتاب سال بعد برسد . به خاطر سالروز در گذشتش قسمت کوتاهی از آن را می آورم . تا یادم نرفته بگویم که زحمت این گفتگو را کیوان باژن کشیده است :
یک بار در «جوادیه» که بودیم ؛ روزنامه ای پیدا کردم .از توی جوی آب . به نام «توفیق» > کثیف و پاره .طبق معمول، گل و لای اش را پاک کردم و خواندم. خیلی خوشم آمد. توی این تکه روزنامه، آدرس توفیق هم بود. آن موقع محل مجله، خیابان استانبول بود. من قبلا شعری گفته بودم. دوچرخه قراضه ای داشتم که با آن به مدرسه می رفتم. توی راه، بچه های شیطنت می کردند و به پره های چرخ ها سنگ می انداختند. شعری که گفته بودم در وصف بچه های جوادیه بود و شیطنت های شان . منتهی از زبان خود بچه جوادیه. خطاب به کاکا توفیق هم بود. این طوری شروع می شد: «من بچه جوادیه هستم؛ آهای کاکا / ناراضی اند خلق زدستم؛ آهای کاکا....» آخرش آورده بودم :«یک شیشکی به ریش تو بستم آهای کاکا» کاریکاتوری هم کشیده بودم که درشکه ای دارد می رود و این بچه جوادیه پشتش سوار شده و درشکه چی با شلاق به پشت درشکه می زند تا آن بچه پیاده شود. این ها را فرستادم به همان نشانی که توی آن تکه کاغذ متعلق به توفیق بود. دیگر بی خبر بودم چون روزنامه که نمی خریدم. اصلا پولش نبود.
یک روز که آمدم به خانه مادرم گفت برایت نامه آمده . خیلی تعجب کردم. وقتی نامه را خواندم دیدم حسین توفیق نوشته:«فلانی شعر و کاریکاتورت رسیده و هر جفتش در فلان شماره در بهترین صفحات توفیق چاپ شده. ما منتظر بودیم که تو به سراغ ما بیایی که نیامدی. در اسرع وقت بیا که کارت داریم... یک روز رفتم به مجله . خیلی هم خجالتی بودم. خیلی؛ ها! مثلا روی این را نداشتم که از پله ها بالا بروم . دو سه بار بالا رفتم و برگشتم تا بالاخره رفتم داخل. همین که مرا دیدند تعجب کردند. اصلا به سن وسالم نمی آمد. بعد گفتند که ما فکر می کردیم یک بچه شیطان می أید ایتجا و از در و دیوار بالا می رود ... عضو هیات تحریه شدم .... از آن به بعد عصرها که از مدرسه بر میگشتم می رفتم توفیق ...
به نظر خودم هم واقعا حيف شد . چرا بايد براي چنين طرح هايي مشكلات چنان زياد باشد كه من يا امثال من نتوانيم آن را انجام دهيم . من در مورد مشكلات در نشريه بخارا به تفصيل توضيح داده ام و اينجا هم جاي آن حرف ها نيست ولي دلم مي سوزد كه اين كار ادامه پيدا نكند . يعني واقعا ضرورت ندارد كه ما و آيندگان ؛ شخصيت هايي چون هدايت ؛صمد بهرنگي؛ ليلي گلستان ، م.آزاد و... را بشناسيم وبدانيم كه چگونه زندگي كرده اند؟ من از اين طرح هيچ انتظار مالي نداشتم و ندارم و پولي هم نصيبم نشده است. دوستاني هم كه همكاري كردند به همين ترتيب . آنها اكثرا دانشجوياني بودند كه الان و بعد از شش هفت سال دنبال كارهاي خود رفته اند ولي آن روزها با عشق و علاقه اين كار را انجام دادند كه امروزديگر حاضرنيستند تن به اين كار پر مشقت بدهند. به هرحال اميداوارم كه از تصميم خودم برگردم و دوباره طرح را ادامه دهم!!!!
کامپیوتر گروه ادب و هنر هنوز کار می کرد . آن را روشن کردم. عکس دوست خوبم حسین نوروزی ( عکس او را با آن مو و ریش بلند -زمانی که هنوز استعفا نداده بودیم به پس زمینه مانیتور آورده بودم )نمایان شد. یادش به خیر روزهایی را که با او و دیگر دوستان در خانه کتاب کار روزنامه نگاری می کردیم . البته در هفت هشت سال گذشته نه یکی دو سال قبل!
از دفتر روزنامه آمدم بیرون . کلی خاطره روی دوشم ماند که آدم نمی داند خاطراتی از این دست را چطور می تواند روی زمین بگذار تا هر چند وقت به چند وقت یاد آنها دلگیرمان نکند؟ اما راستش همین دلتنگی ها هم خوب است . خیلی خوب است.
۱
باران
بر سنگ های بیابان
چه می نویسد؟
کمانه قطره ها
دفتر مرا
پر از سطرهای یک دلتنگی پاک کرده اند
۲
زیر سقفی نفس می کشم
که خواب را
در تابوت کابوس
تقدیم آدم می کند
سایه بگستر
ای مهربان تر از آب در وقت تشنگی
۳
همه چیز نفرین شده است
من به خواستگاری ستاره می روم
آسمان
قصه ابر را می خواند
۴
وسعت بی شکلی ام بی نهایت است
دیگر کدام قهوه می تواند
نقشی ازمن
در ته فنجان بگذارد